برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
فضه سه روز هست تنم درد میکند
حتی نفس نفس زدنم درد میکند
شرمنده ام که شستن زخمم به دوش توست
شرمنده ام که پیرهنم درد میکند
خواهر...! مراقب همه ی خانواده باش
بیش از همه سر حسنم درد میکند
فضه حلال کن که کمی خسته بوده ام
فضه ببخش که سخنم درد میکند
این راز بین ماست بدان مدتیست که ؛
گوشم...لبم...سرم...دهنم...درد میکند...!.
پ ن ؛ فدای بانوی عالمی که کنیز خانه اش را محترم شمرده و خواهر صدا میکرد.
نیما نجاری
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
خدا برای جهانش به فکر رحمت بود
حسین علت خوبی برای خلقت بود
دلایلی متفاوت برای مستی هست
دلیل مستی ما ها که چای هیئت بود
زهیر...جون...حر...عابس و حبیب و بریر
همیشه حضرت ارباب با محبت بود
هنوز از حرمش بوی سیب می آید
و قتلگاه پر از خون با شرافت بود
نشسته بود ولی ایستاده جان میداد
تنش شکسته ولی باز با ابهت بود
ردیف و قافیه در پیکرش بهم میخورد ؛
حسین معنی آیات نا مرتب شد..!.
نیما نجاری
بداهه
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
چه غریبانه قوای سخنش ریخت بهم
ضربه ها آمد و نظم بدنش ریخت بهم
لحظه ای پیش که آرام سوی در می رفت
رفتنش خوب...ولی آمدنش ریخت بهم
مهره های کمرش یک به یک از هم وا شد
مادری در اثر ضربه تنش ریخت بهم
مادری زیر لگدهای هجوم آور ها...
محسنش خورد زمین و حسنش ریخت بهم
تا زمان بود همه بر دهنش مشت زدند
جمله ی "فضه بیا" در دهنش ریخت بهم
نیما نجاری
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33
برچسب: نویسنده: حمید موسوی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 19:33